سرمای درون
آنها از سرمای هوای بیرون نمردند آنها از سرمای هوای درون مردند
تصادفا" شش نفر
در سرمایی تاریك و تلخ گیر افتادند
و هركدام یك تكه چوب را برای خود برداشتند
كمتر یا بیشتر، داستان اینگونه بود
آتش ِ در حال خاموش شدن به چوب احتیاج داشت
اولی خانمی بود و چوبش را عقب نگه داشت
چرا كه از چهره های اطراف آتش
یكی را دید كه سیاهپوست است
دومی مردی بود كه به همه نگاه كرد
و كسی را ندید كه از كلیسای خودشان باشد
و نتوانست خودش را راضی كند
تا چوبش را بسوزاند
دیگری مردی ثروتمند بود كه نشست
و به تمامی ثروتی كه اندوخته بود، فكر كرد
چرا چوبش باید می سوخت
تا فقیری شلخته و بیچاره را گرم كند؟
مرد فقیر هم با لباسهای كهنه اش نشسته بود
و پالتواش را تكانی داد
به هیچ وجه نمی خواست چوبش را در آتش بیاندازد
تا مرد ثروتمند خودخواه و طماع را گرم كند
مرد سیاه هم در تلخی و خشم خود
چوبش را محكم نگه داشت
چراكه تمامی چیزی كه در چوبش می دید
شانسی برای كینه ورزی به سفیدان بود
آخرین مرد در این گروه درمانده
تنها برای منفعت كار می كرد
تنها به كسانی كمك می كرد كه به او كمك كرده بودند
و او در زندگی اینگونه بازی می كرد
شاخه هایی كه در دستان خشن سرنوشت نگه داشته شده بودند
اثباتی برای گناه انسان بودند
آنها از سرمای هوای بیرون نمردند
آنها از سرمای هوای درون مردند.
شاعر: جيمز پاتريك كِني
انتخاب متون و ترجمه: مصطفی رحمانی
منبع: www.inspirationalarchive.com








ترجمه روان و زیبایی بود.
خیلی لذت بردم مصطفی عزیزم.
که من
با گرمای وجود خود
سرما را از دل سنگ ها نیز
به کناری راندم...
کیمیا
(حسی که با خواندن شعرت به من دست داد نازنین)
نظر خود را بنويسيد