خواب زدگی كریسمس
24 دسامبر. فردا كریسمس است
از دقایق پیش كه از پنجره به خیابان نگاه كردم، فشار دستی را روی شانهام حس میكنم. مردمی كه با شتاب در حال خرید كردن هستند. 24 دسامبر. فردا كرسیمس است. صدای تحرك از سوراخ سنبههای این شهر شلوغ به گوش میرسد. همه آمادهاند تا فردا صبح با بلند شدن در جورابهایشان هدیهای بیابند و كرسیمس را با هم با قهوهای شروع كنند و خستگی یكسال كار و تلاش را از تن بیرون كنند.
مردی در حالی كه دست دخترش را در دست دارد لباسی را به او نشان میدهد و دختر هم در اعماق ذهنش خودش را در آن میبیند و در خیالش تمام صحبتهای دوستانش را فردا در كلیسا میشنود. با لبخند خریدارش تمام زیر و بم صحبتهایشان را در ذهن خود باور میكند. پدر هم دستان نحیف دخترش را میكشد و با هم به فروشگاه میروند.
كمی آن طرفتر روی شیشه فروشگاه بزرگ نوشته شده است: «به مناسبت كریسمس 50% تخفیف ویژه». مانند آهنربا همه را به سوی خود میكشد. همه آنهایی كه برایشان 1 پوند هم 1 پوند است. برای تمام آنهایی كه تمام نگرانیهایشان خرید عید است.
پسری هم گریان با پدر و مادرش صحبت میكند و با دست اشارهای به دور دستها میكند و بسته خریدهایش را محكم بر زمین میزند. كمی آنطرفتر در كنار درخت كاجی پدری با لباسهای مندرس و با وضعی درمانده در كناری ایستاده است و در ذهنش معادلههایی را حل و فصل میكند. رشتهی تخیلاتش را همسر و دخترش پاره میكنند و دخترك با لبخندی تمام خستگی پدر را در هم میشكند و بیتفاوت نسبت به تحركات و زمزههای شادی بخش به راهشان ادامه میدهند.
پیرمردی ژنده پوش،در حالی كه سر و صدای آنجا حسابی كلافهاش كرده است روی زمین نشسته است و در حال شمارش سكههایی است كه از سخاوت مردمان آن خیابان بدست آورده است. سكههایی كه در آن لحظه میتواند آرامش فردا را در چهرهاش پدیدار گرداند. آرامشی كه تا چند روز دیگر آه در بساط دارد. سرش را در میان دستانش پنهان میكند و حتما در ذهنش به یك لیوان قهوه فكر میكند. شاید هم به یك بطری شراب ناب كه در این سرمای زودرس گرمش كند.
***
ساعت از نیمه شب تجاوز كرده است و سر و صدایی از بیرون به گوش نمیرسد. در آخرین فروشگاه نیز بسته میشود و رئیس آن قدم زنان به سمت ماشینش پیش میرود. شهر در در سكوت كشندهای غرق شده است و تنها نور خانه ها است كه شهر را چراغانی كرده است. صدای دست و پا زدن موتور ماشین به رسایی به گوش میرسد و فضای بیكران و ساكت اطراف را میشكافد و دور میشود.
پیرمرد ژنده پوش روی كارتونی خوابیده است و نسبت به تغییرات اطرافش بی تفاوت. خانههای روشن و گرم،بوی قهوه و درختان كاجی كه هر كدام زیبایی خاصی دارند در پیش چشم این مرد حتی ارزش یك اسكنانس 1 پوندی را هم ندارد.
به پنجره پشت كردم همانجا سر جایم نشستم. سرم سنگین شده و انگار دنیا با تمام ذرق و برقش به سرم چكش میكوبد. سرم را در میان دستانم پنهان میكنم. ناخودآگاه خوابم برد و یا شایدم در عالم بیداری بود كه میدیدم.
مسیح را دیدم. در ورای ذهن آشفته و تنهایم. در خیالم او را دیدم كه نزدیك میشد. مانند یك كشتی كه به بندرگاه نزدیك میشد، آرام بود و خسته. چشمانش با غمی خاص به من نگاه میكرد. سرزنش وار نگاهم كرد. انگار كه از من كار خطایی سر زده باشد. انگار كه آدم كشته باشم. آری به من نگاه میكرد انگار كه من جانیام. نزدیكم آمد و انگشتش را به وسط پیشانیم زد. جای دستهایش به تدریج گرم شد. انگار ذغالی روی پیشانیم گذاشته اند. سرم متلاشی شد.
با او بودم. با مسیح. در خیابانهای خاك گرفته چند لحظه پیش. همان خیابانهای شلوغ. همان مردم عجول. اینها همانها بودند ولی اینبار چیزهایی دیگری میدیدم. مردی دستش در جیب دیگری بود. جوانی با یك زن صحبت میكرد و یك اسكناس 100 پوندی به او داد و از پسش به راه افتاد. مردی كه با دست لباسی را به دخترش نشان میداد. از پایین به پنجره اتاقم نگاه كردم. جایی كه داشتم سیگاری دود میكردم و بهت زده به مردمان خاك آلودی مینگریستم كه با دورویی به زندگی خوششان لبخند میزدند.
ناگهان مسیح گریست. به پشت دستهای سوراخش اشكهای خونینش را پاك كرد. به او گفتم:« مسیح به خانهام بیا».
برگشت و نگاهم كرد. با حالتی سرزنش آمیز. گفت: «الان از من دعوت میكنی؟»
و الان در نقطهای از شهر بودیم كه هیچ حكایتی از كریسمس نمیكرد. انگار كه شهر مرده بود. همه خواب بودند. و بعد گفت: « زمان از آن چیزی كه فكرش را میكنی زودتر میگذرد».
<!--[if !supportLists]-->- مسیح كی؟ تو نبودی كه بخواهم از تو به خانهام بیایی.<!--[endif]-->
دوباره به همان محیط قبل آمده بودیم. همان خیابانهای شلوغ مركز شهر. مسیح به پیرمردی اشاره كرد كه روی زمین نشسته بود. به پسری كه با لباسهای پاره به اجناس پر زرق و برق داخل فروشگاه مینگرسیت. برگشتم كه به مسیح نگاه كنم و از او عذرخواهی كنم ولی او رفته بود.
ناگهان از خواب پریدم. سراسیمه بلند شدم تا به بیرون نگاه كنم ولی هیچ كس نبود. حتی همان پیرمردی كه روی كارتونها خواب بود.
سموئیل کابلی - تهران 3 فروردین 1388









نظر خود را بنويسيد