خبرنامه
ايميل:

مهربان ترین گل دنیا - شهرزاد

اندازه حروف Decrease font Enlarge font
image

دومین جشنواره هنر مسحیان ایران - رشته داستان کوتاه















.

.

.

در باغی بزرگ و پر ازگل ٬بلبلی روی درختی لانه داشت. در همسایگی او کبوتر سفیدی زندگی می کرد. بلبل و کبوتر دوستان خوبی برای همدیگر بودند. هر روز صبح وقتی از خواب بیدار می شدند٬ با هم برای پیدا کردن دانه در باغ می چرخیدند و بعد از اون بلبل به سراغ گل های زیبای باغ می رفت٬ تا برای آن ها آواز بخواند. او بیشتر از همه برای گل سرخ آواز می خواند. چون او را بیشتر ازبقیه گل ها دوست داشت. هر روز صبح گل سرخ تا چشمش را باز می کرد٬ بلبل را کنارش می دید که منتظر بیدار شدنش است. بلبل هم از بیدار شدن گل سرخ خوشحال می شد. بال و پرش را تکان می داد٬ سرش را بالا می گرفت و شروع می کرد به آواز خواندن و از زیبائی گل سرخ تعریف کردن. توی این باغ بزرگ، درست مقابل گل سرخ٬ گل ساده ای بود که رنگ و بویی نداشت. به همین دلیل هیچ وقت بلبل به آن گل توجهی نمی کرد. آن گل خیلی دوست داشت که بلبل با او دوست می شد و برایش آواز می خواند. هر روز وقتی بلبل کنار گل سرخ می آمد و از زیبایی گل حرف می زد٬ گل ساده از غفلت و بی توجی بلبل دلش غمگین می شد. تا این که یک روز صبح وقتی بلبل وارد باغ می شد٬ گل ساده از آن دور به او می گوید: سلام دوست من. تو چقدر صدای خوب و قشنگی داری. برای من هم آواز می خوانی؟ می خواهی با هم دوست بشویم؟ بلبل با شنیدن این حرف با خنده ای می گوید: تا حالا کجا شنیدی که یک بلبل برای گل ساده و بی رنگ و بوئی مثل تو٬ آواز بخواند؟ گل جواب می دهد: اما من یک گل هستم٬ فقط رنگی ندارم. بلبل می گوید: گلی که رنگ و بو ندارد که گل نیست. حالا بهتر است وقت من را نگیری چون می خواهم پیش گل سرخ بروم. بلبل این را گفت و خواست که به سمت گل سرخ پرواز کند که ناگهان٬ صدای جیغش بلند می شود. بلبل به زمین می افتد. بلبل به سینه اش نگاه می کند که زخمی شده و خیلی می سوزد.او می فهمد که در آن نزدیکی یک شکارچی او را هدف تیر خودش گرفته است. بلبل زخمی٬ به سختی از جای خودش بلند می شود و به سمت لانه دوستش کبوتر می رود تا از او کمک بگیرد. کبوتر وقتی بلبل را زخمی و گریان می بیند٬ هراسان می پرسد: چی شده دوست من؟! این بلا را چه کسی به سر تو آورده؟ بلبل می گوید: یک شکارچی در باغ من را زخمی کرد. تمام بدنم درد می کند. دیگه نمی توانم روی پای خودم بایستم. کبوتر می گوید: آرام باش اگر بتوانی تحمل کنی تا چند روز دیگه حالت خوب می شود. بلبل با ناله می گوید: آنقدر جای زخمش می سوزد که دیگر نمی توانم تحمل کنم. بعد با گریه می گوید: خیلی می ترسم. من نمی خواهم بمیرم. کبوتر دلش به حال بلبل می سوزد. فکری می کند و می گوید: یادم می آید پدرم می گفت: "اگر روزی بال و پرت یا هر جای دیگری از بدنت زخمی شد٬ بدنبال یک گل شفابخش بگرد و از شیره اش روی زخمت بگذار. تا زود خوب بشوی" بلبل با خوشحالی به کبوتر می گوید: این فکر خوبی است. اگر من تو را نداشتم باید چکار می کردم؟ حالا بگو آن گل چه شکلی است و از کجا می شود پیدایش کرد؟ کبوتر می گوید: در هر باغ فقط یک گل شفابخش وجود دارد.اما خوشحال باش٬ چون در همین باغ من می دانم آن گل کجاست. همین الان می روم تا از او کمک بگیرم. نگران نباش زود بر می گردم. بلبل با عجله  می پرسد: آن گل شفا بخش کجای باغ است که من تا حالا ندیدمش؟! کبوتر می گوید: تو هم باید او را دیده باشی٬ چون روبروی گل سرخ است. بلبل با تعجب می پرسد: چی؟! روبروی گل سرخ است؟! کبوتر می گوید: بله درست روبروی گل سرخ است. بلبل که متوجه می شود که آن گل بی رنگ و بو و ساده همان گل شفابخش است٬ با ناراحتی و خجالت می گوید: من...من...من فکر نمی کنم آن گل به من کمکی بکند. کبوتر می پرسد: مگر تو آن گل را می شناسی؟! بلبل برای کبوتر تعریف می کند که چطور آن گل شفابخش را با حرف های خودش ناراحت کرده و همیشه از او دوری کرده است. کبوتر سرش را تکان می دهد و می گوید: کار خیلی بدی کرده ای. اما راه دیگری نداریم. مگر نمی خواهی زنده بمانی؟! بلبل با ناله می گوید: خیلی خوب برو٬ ولی آن گل هیچ کمکی به من نمی کند٬ چون من جز بدی به آن هیچ کار دیگری نکردم. کبوتر می گوید: او تنها کسی است که می تواند به تو کمک کند. چرا نمی خواهی بفهمی، آن گل تنها راه نجات تو است. کبوتر بال هایش را باز می کند و به طرف گل شفا بخش پرواز می کند. کبوتر وقتی به گل نزدیک می شود٬ کنارش می نشیند و به او سلام می کند و با عجله می گوید: ای گل مهربان٬ شکارچی بی رحم بلبل را زخمی کرده است. او دارد می میرد. به کمک تو احتیاج دارد که بتواند زنده بماند. گل شفابخش ساکت می ماند و حرفی نمی زند. کبوتر ادامه می دهد و می گوید: من می دانم بلبل با حرف ها و رفتار بدش تو را ناراحت کرده است٬ اما تو تنها کسی هستی که می توانی او را نجات بدهی. گل شفا بخش می گوید: از من چه می خواهی؟ کبوتر می گوید: اگر کمی از شیره ات را به من بدهی تا برایش ببرم زخم بلبل زود خوب می شود. گل می گوید: من همیشه برای کمک به دیگران آماده هستم٬ اما مگر نمی دانی ما گل ها فقط پاییز شیره داریم و الان فصل بهار است! کبوتر چرخی به دور خودش می زند و روی زمین می نشیند و با گریه می گوید: بیچاره بلبل حتما با آن زخمی که دارد می میرد. دلم به حالش می سوزد. دلم به حال خودم هم می سوزد که تنها می شوم. بلبل نزدیک ترین دوست من است. گل شفا بخش به کبوتر می گوید: بلند شو و با نوکت به ته ساقه من بزن. حتما نزدیک ریشه ام کمی شیره دارم. کبوتر با تعجب می گوید: تو چی داری می گویی؟! اگر من به ته ساقه ات بزنم  و شیره ات را بگیرم که تو خشک می شوی و می میری!! گل با صدای غمگینی می گوید: خودم این را می دانم٬ اما عجله کن٬ کاری را که باید انجام بشود را زودتر انجام بده. کبوتر که همچنان متعجب است به طرف گل می آید. گل شفابخش چشمانش را می بندد و می گوید: من آماده ام و بعد آرام می گوید: خدایا کمکم کن. خودم را به تو می سپارم. کبوتر در حالی که از مهربانی گل اشک از چشمانش می ریزد٬ می گوید: تو مهربان ترین گل دنیا هستی٬ بعد نوکش را را در ته ساقه گل شفابخش فرو می کند و طعم شیره گل را احساس می کند. گل از درد فریاد می کشد و دیگر هیچ چیز نمی گوید. در آن لحظه بوی عطر خوشبویی تمام هوای باغ را پر می کند و گل شفابخش٬ جلوی چشمانش تمام رنگ های زیبای دنیا را می بیبند که کمرنگ و کمرنگ تر می شوند... چند روز بعد٬ بلبل که حالش کاملا خوب شده است٬ پرواز کنان به باغ می رود تا برای همه گل ها قصه فداکاری بهترین و مهربان ترین گل دنیا را با آوازش بخواند٬ و به همه بگوید که "او به خاطر من مرد تا زنده بمانم."

 

افزودن بر روي: Add to your del.icio.us | Digg this story

Subscribe to comments feed نظرات (0 نوشته شد):

نظر خود را بنويسيد comment

لطفا کد امنيتي را وارد کنيد:

  • email ارسال به دوستان
  • print نسخه چاپي
  • Plain text نسخه ساده
ارزيابي اين خبر
0