خبرنامه
ايميل:

فردا

اندازه حروف Decrease font Enlarge font

کنار محراب کلیسا دراز به دراز مثل یه مرده افتادم. بابام با حالتی سرزنش آمیز نگاهم می‌کنه. مسیح هم اون گوشه با موهای بلند و صورتی درخشان نشسته. ارغوان هم روی نیمکت جلویی داره گریه می‌کنه. احساس سرد و یخ زده‌ای تمام وجودم رو گرفته‌. انگار هیچ وزنی روی زمین ندارم. نگهبان های کلیسا اومدند روی سرم. بابام اشاره ای به اون ها می‌کنه . دستای منو می‌گیرند و می‌برند سمت در. هی می‌گم من این کار رو نکردم ولی گویا کسی صدامو نمی‌شنوه. صدا می‌کنم «مسیح کمک» ولی اصلا نگاهم نمی‌کنه. صورتش رو بر می‌گردونه . با پام سعی می‌کنم که گلدون کنار منبر رو تکون بدم شاید کسی منو ببینه.

- بندازینش بیرون

- بابا، باور کن کار من نیست. تهمت می زنه الکی می‌گه. باور کن.

- من بابات نیستم. از خونه خدا بندازینش بیرون.


دارم از کنار مسیح رد می شم. سعی می‌کنم دستاش رو بگیرم. ولی نمی شه. از در کلیسا منو بردن بیرون. این استخر کجا بود دیگه. تا به حال ندیده بودمش. هر کاری می‌کنم که دست و پا بزنم ولی انگار نه انگار؛ جسد شدم و نمی‌تونم دست و پامو تکون بدم.  بدنم قفل شده. دست و پام رو گرفتن. اون یکی که بلند قد تره گفت : « وقتی گفتم سه، با هم ولش می‌کنیم». منو بلند کردن. می‌خوان منو بندازن توی استخر.

- خواهش می‌کنم. تو رو خدا. اینکارو نکنین هوا سرد. نه....... نه ..........

چشمام رو باز کردم دیدم که از روی تخت افتادم. ساعت رو نگاه کردم دیدم ساعت 6 صبحه. هنوز هوا کاملا روشن نشده. دستی به سرم می‌کشم. خیالم راحت شده که همش یک خواب بوده. ارغوان چسبیده به دیوار. کل لحاف هم کشیده روی خودش. انگار نمی‌خواد که تن لختشو کسی ببینه. همونجا می‌شینم به صلیب روی دیوار خیره می‌شم. امروز بابا اینا راه می‌افتن سمت تهران و تا غروب وقت دارم که تمام کثافت کاری‌هامو جمع و جور کنم. رفتم دوباره روی تخت و به زور خودم رو چپوندم زیر لحاف. ارغوان چشماش رو باز می‌کنه و نگام می‌کنه. دستاش رو حلقه می‌کنه دورم و دوباره چشماش رو می‌بنده. موهای بلندش رو دست می‌کشم. بعد از جدال دیشب خسته تر از همیشه می‌بینمش و این اولین باریه که اونو توی خواب می‌بینم. سیگارم رو از میز کنار تخت بر می‌دارم و دنبال فندک می‌گردم. دستم بهش نمی‌رسه، می‌ترسم از خواب بیدار بشه. سعی خودم رو می‌کنم که برش دارم و کلی بدنِ گرفته و کوفته شدمو کش می‌دم  آخر موفق می‌شم. هیچی نبوده که نتونم به دستش نیارم. پنجره رو یکم باز می‌کنم. سوز هوای سرد دی‌ماه یک دفعه می‌پیچه تو صورتم و یکم موهای پریشان ارغوان رو تکون می‌ده. احساس می‌کنم که مرد شدم. یه احساس بیهوده. سیگارم رو آتش می‌زنم و آروم دودهای مرخرفشو می‌فرستم داخل ریه‌های عاجزم. ولی هیچی مثل سیگار اولی که کشیدم بهم مزه نداده. سعی می‌کنم که ذهنم رو از خوابی که دیدم منحرف کنم ولی انگار امکان پذیر نیست. کم کم سیگار داره تموم میشه و حسی گس و کرخت رو درونم صدا می‌زنه. تنم دوباره سبک شده و دلم می‌خواد پرواز کنم. به عکس کارلوس فوئنتس که روی دیوار لبخند زده نگاه می‌کنم. سرم رو بر می‌گردونم به سمت ارغوان که چه معصومانه خوابیده، روی موهاش رو می‌بوسم و چشمام رو می‌بندم.

چشمام رو باز می‌کنم می‌بینم که ارغوان بیشتر منو در آغوش گرفته و داره با دستش شکمم رو نوازش می‌کنه.

- صبح بخیر آقاهه.

- سلام. صبح بخیر. خوب خوابیدی؟

- آره. از تخت خواب خودم راحت‌تر بود.

لبخندی از سر ناچاری می‌زنم، در حالی  که از سرتاسر اتاقم از این گوشه اتاق گرفته تا اون گوشه چشمای مسیح رو می‌بینم که داره سرزنش بار نگام می‌کنه.. .کامپیوترم روشن شد. فهمیدم ساعت 10 شده. بعد از چند دقیقه آهنگ Hey You از Pink Floyd پخش می‌شه. هر دومون کز کردیم زیر لحاف و داریم آخرین ذرات خواب رو از بدنمون جدا می‌کنیم. دیگه آهنگ به انتهاش رسیده و الان باید ساعت 10 و هفت دقیقه باشه. ارغوان رو از خودم جدا می‌کنم و لب تخت می‌شینم. از لای پنجره باد سردی می‌زنه و موهای تنم سیخ می‌شه. از روی تخت بلند می‌شم و در حالیکه تنم درمانده از بیداری دیشب تق تق صدا می‌ده، حوله‌ام را می‌گیرم و می‌رم سمت حمام. پشتم در اثر نگاه بی پروای ارغوان سوزی گرفته. چه امیدوارانه نگام می‌کنه. زیر دوش می‌رم. بخار تمام حموم را پوشونده و احساس آرامشی بیش از حد در درونم حس می‌کنم. لحظه ای بعد ارغوان در حموم رو باز کرد و سریع داخل شد. تمام بدنش در بین بخار‌های داغ حمام گم شده است. نزدیک تر می‌آید و صورتش خیس می‌شه و در این هنگام بوسه‌ای از تمام وجودش لبای گرمم رو می‌دزده و تنم در تماس با بدن نرمش احساس آرامش بیش از نیازش می‌کند.

 

هنوز ارغوان از حموم بیرون نیومده. آهنگ High Hope از Pink Floyd رو می‌زارم و می‌رم سمت آشپزخونه. همون جا که ظرف‌ها از دیشب مونده. بوی موندگی رو در تموم اعماق تنم زنده می‌کنه. کتری رو از زور بی‌تکلیفی بر می‌دارم و آب می‌کنم و سعی می‌کنم یکم جمع و جور کنم. گیلاس ها رو بر می‌دارم و می‌برم می‌زارم توی سینک ظرف‌شویی. از یخچال پنیر و کره و مربا و شیر در می‌آرم و می‌زارم روی میز. خودم که اصلا صبحانه نمی‌خورم ولی امروز به خاطر ارغوان باید بخورم. راستش احساس گرسنگی هم می‌کنم. ارغوان الان از حمام در اومد و با لحن مستانه‌ای گفت: «سلام عزیزم. صبح بخیر».

منم جوابش رو دادم و میز رو چیندم. با همون حوله اومد و نشست. نگام کرد ولی من سعی کردم خودم رو به چای ریختن سرگرم کنم. ولی مگه چای ریختن چقدر طول می‌کشه؟ نگاش کردم و لبخند زدم.

- دیشب بهترین شبی بود که تابه حال داشتم.

- منم همینطور عزیزم.

واقعا هم همین بود. ولی نمی‌دونم چرا از وقتی اون خواب رو دیدم من دیگه خودم نیستم. حس می‌کنم که جلوی خدا لخت مادرزاد ایستادم. وقتی به عکس مسیح که روبروی میز رو دیوار  نگاه می‌کنم دست خودم نیست، خجالت می‌کشم. خوابی که دیدم، طعم شیرین یک نبرد عاشقانه رو به من زهر کرد.

- چرا گرفته‌ای؟

- نه گرفته نیستم. فقط غمم گرفته که چرا مامان اینا امروز میان. کاش دو، سه روز دیگه می‌اومدن.

- اشکال نداره. مامانت اینا که همیشه می‌رن مسافرت.

- آره...  حالا ولش کن. صبحانتو بخور.

درد من یک جای دیگه بود. انگار تمام درد‌های دنیا اومده بود خورده بود توی سرم. انگار که چکم برگشت خورده بود و اومده بودن دم در که من رو بگیرن. صبحانه رو خوردم و میز رو ارغوان جمع کرد. ظرف‌های چرب و ماسیده رو شستم. کاری که باید می‌کردم. از آشپزخانه که اومدم بیرون دیدم ارغوان شال و کلاه کرده که بره. نگاش کردم و بهم خندید. رفتم لباسامو پوشیدم که برسونمش. الکی تعارف می‌کرد که آژانس بگیر خودم می‌رم. ولی اینم از او تعداد دفعاتیه که کاری که می‌خوام انجام بدم کسی قادر نیست جلوم رو بگیره.

ماشین رو که از در آوردم بیرون دیدم همسایمون دم در ایستاده. نگاهی به ارغوان انداخت و بهم لبخند زد و منم اصلا محلش ندادم و نشستم پشت رل. خیابون‌ها خلوت بود. جمعه‌ای بود باب میل سرد و گرفته و کسی توی خیابون‌ها نبود. آهنگی آروم و متناسب احوال. دیگه لازم نبود هی کلاج بگیری و حواست به ماشین جلویی باشه. اینجا بود که می‌شد یک سیگاری با خیال راحت کشید. احتمالا همه تازه از خواب بیدار شده بودند. خیلی زود رسیدیم و از ارغوان خداحافظی کردم.

 حالا اون رفته بود و من بودم و خونه خالی و نگاه مسیح و بوی عرق یک زن از تخت خوابم. من بودم با ته مونه‌های سیگار روی میز کنار تختم. من بودم و قطره‌های شراب قرمز روی دستمالی که کنار تخت افتاده بود. من بودم با یادگار دیشب. من بودم و آینه اتاقم که توش عکس یک مرد غریبه افتاده بود. من تنها بودم. بدون هیچ پناهگاهی. رفتم سمت شومینه و روی صندلی راحتی بابام نشستم تا کمی راحت بشم و آرامش بگیرم. تا تنها بشینم و چشمام با دیدن قطره‌های بارونی که در حال برخورد با شیشه بود جانی بگیره.

وقتی چشمام رو باز کردم دیدم ساعت از چهار گذشته و از آسمون سیل می‌باره. هوا خیلی تاریک شده بود. بلند شدم و شروع کردم به جمع کردن ته سیگار‌ها. فکر کنم الان مامان اینا از فرانسه راه افتادن. باید حاضر می‌شدم و می‌رفتم دنبالشون ولی حالا زود بود. رفتم توی اتاقم. بوی عطر یک دختر رو می‌داد. شایدم یک زن. رفتم روی تختم دراز کشیدم. دلم می‌خواست که بخوابم ولی امکان پذیر نبود. درونم چیزی در حال حرکت بود و قلب یخ زدمو جابه‌جا می‌کرد. شاید باید توبه می‌کردم. از تمام کارهام. ولی آخرش چی؟ بازم همین بودم. باید خودم رو رها می‌کردم از تموم چیز‌هایی که به من چسبیده بودند. ولی باز هم همین می‌شدم. رفتم و صورتم رو آب زدم. باز هم به مردی که داخل آینه به من زل زده بود خیره شدم. مردی که غریبه بود. هیچی از اون نمی‌شناختم و دلم هم نمی‌خواست بدونم، که کی هست و چکارست. از دیدنش چندشم شد. صدای تلفن مثل صدای یک جغد به پرده‌ی گوشم خورد و  رشته‌های ذهنم رو پاره کرد و نگاه من رو از این مرد غریبه دزدید.

- بله؟

- سیاوش عزیزم.

- سلام مامان. خوبی؟ کجایین؟

- مرسی تو خوبی؟ ما هنوز پاریسیم.  زنگ زدم بگم پروازمون رو 2 روز انداختیم عقب تر.

- آها.

- همه چیز مرتبه؟

- آره مامان. بابا حالش خوبه؟

- آره عزیزم...

افتادم روی مبل. اصلا حال نداشتم دیگه سر پا وایستم. 2 روز دیگه باید با این مرد غریبه تنها زندگی می‌کردم. فکر این که باید این مرد رو تحمل کنم برایم خیلی سخت بود. بلند شدم و رفتم توی اتاقم. دیدم روی کتاب‌مقدسم خاکستر سیگار نشسته. پاکش کردم و بازش کردم. مزمور 23 اومد. همونی که هزاران بار شنیدمش و خوندمش ولی هنوز حفظش نکردم. باید از این 2 راه یکی رو انتخاب می‌کردم. با خودم گفتم: «شاید فردا».

کتاب رو بستم و رفتم سمت موبایلم.

« الو سلام ارغوان خوبی؟ .... می‌تونی امشب بیای پیشم؟ مامان اینا 2 روز دیگه میان..... خیلی خوب میام دنبالت».

 


***

ساعت 12 شبه و کنار ارغوان روی تخت دراز کشیدم و دارم یک سیگار دود می‌کنم. نگاهم کرد و لب های تشنه اش لبهای سیگار دیده‌ام رو در ربود. با خودم می‌گم: «شاید فردا همه‌چیز درست بشه » و خودم را در آغوشش رها می‌کنم.

 

استفاده از آثار هنری بدون اجازه صاحب اثر اکیدا ممنوع است!

داور افتخاری جشنواره
آثار شما را مطالعه کرده و از طریق امتیاز به آثار شما رای داده اند
داور افتخاری جشنواره
آثار شما را مطالعه کرده و از طریق امتیاز به آثار شما رای داده اند
قصه خوبی روایت شده است. نویسنده توانسته تا پایان خواننده را کنجکاو و مشتاق نگه دارد. دست و پنجه نرم کردن راوی با احساس گناه به خوبی توصیف شده. راوی میان انجام عمل گناه و عدم انجام آن سرگردان است. تقلای او برای گریز از این سرگردانی به خوبی توصیف شده است. هرچند در پایان تسلیم وضعیت موجود می‏شود. به هر حال نویسنده در توصیف حالات راوی و مشکل او موفق بوده و توانسته قصه‏اش را بدون این که دچار اغراق شود تعریف کند

بركت و سلامتی بر شما باد. داستان كوتاه شما را خواندم و با خودم گفتم؛ هیچ دلیلی ندارد كه همه ی داستان ها  باب میل ما باشد و یا آنطور كه دوست داریم تمام شود. از نوع نگاه و پرداخت غیر كلیشه ای داستانت خوشم آمد. زبان بی تكلف، ایجاز و  روانی و سادگی روایت داستان از ویژگی های این اثر است. روایت قصه از زبان شخصیت اصلی و چالش درونی او با موقعیت شخصی اش به شكل صحیحی پرداخت و ترسیم شده. شروع داستان کنجكاوی و حس لازم را برای دنبال كردن داستان در مخاطب ایجاد می كند. پایان بندی داستان بدون تلاش تصنعی برای پایانی مخاطب پسند و خروج شخصیت داستان از وضع موجود غیر منتظره و غیر كلیشه ای می باشد. شخصیت پردازی در حد قابل قبولی صورت گرفته و خواننده نیازی به توضیح بیشتر در مورد آن ها احساس نمی كند. هر چند داستان شروع خوبی دارد ولی در ادامه بار معنایی و تأثیر گذاری داستان كم كم از بین رفته و تا پایان نویسنده چیز تازه ای ندارد كه به آن اضافه كند. داستان به صورت خطی و بدون اوج و فرود كافی و تخت روایت شده و در مسیر حركت خود خواننده را دچار كسالت می كند و شاید اگر زیركی نویسنده در موجز كردن داستانش نبود خواننده از دنبال كردن این داستان منصرف می شد. به غیر از بخش اول داستان كه روایت خواب و رویای سیاوش است، ادامه ی داستان در بستری خطی و بدون افت و خیز و بدون هیچ اتفاق دیگری روایت شده و جذابت شروع را از دست می دهد. همان طور كه به دوستان دیگر هم گفتم به شما هم می گویم؛ وقتی می نویسی برای همه ی مردم دنیا بنویس، طوری بنویس كه اگر خوانندگانت مسیحی هم نبودند از اثر تو به فراوانی لذت ببرند و تأثیر بگیرند. داستانتان را چند بار بخوانید. تلاش كنید تازگی و تراوت داستان را تا آخر برای خواننده با به كار گیری عناصر تعلیق و گره افكنی و گره گشایی و همچنین با اوج و فرود های لازم حفظ كرده و داستان تان را از روایت تخت آن نجات دهید. زبان روایت و انتخاب واژگان و جمله بندی خوب است، اما موضوع انتخابی در موقعیت تعریف شده چندان قابل بست به نظر نمی رسد مگر اتفاقی در قصه بیفتد

این داستان از بهترین آثار واصل شده به جشنواره است که از طریق تضاد می‌خواهد به معنا برسد. نویسنده توانسته خواننده را کنجکاو کند که در ادبیات به این تکنیک تعلیق گفته می‌شود. دست و پنجه نرم کردن راوی با احساس گناه خوب و منطقی و بدون غلو توصیف شده که به پیشبرد داستان خوب کمک کرده است. ما شاهد راوی هستیم که میان انجام گناه و عدم انجام آن سرگردان است. توصیف تقلای او برای گریز از این سرگردانی خوب درآمده است. پایان‌بندی داستان نیز خوب است. در این پایان، نویسنده از طریق پیروزی گناه به معنای مورد نظر خود دست می‌یابد. یعنی برعکس دیگر داستان‌ها روش تضاد را پیش می‌گیرد که تاثیرگذارتر از روش مستقیم است

افزودن بر روي: Add to your del.icio.us | Digg this story

Subscribe to comments feed نظرات (20 نوشته شد):

ساموئل کابلی در 01/03/2011 20:45:54
avatar
درود بر دوستان عزیز.
حدود 1 سال و خوردی از جشنواره گذشته و باز هم می بینم که برای داستانم نظر گذاشته میشود! ممنونم از همه دوستان! تمام نظرات دوستان باعث شد که داستان دوباره باز نویسی بشه و پس از چند بار باز نویسی کردن به یک داستان بهتر، بهتر و بهتر تبدیل بشه. دوست داشتم در مورد داستان چند نکته رو توضیح بدم. خیلی از دوستان در مورد این داستان حرفها داشتند که برایم ایمیل کردند و مجموع صحبتهایی که شده در مورد این داستان رو می خوام براتون بگم:
1- قبول دارم داستان بسیار جنجالی بود ولی چرا فکر کردن درباره این مسائل اینقدر برای ما چیز حادیه؟ این داستان به هیچ عنوان یک خاطره نبود، چرا که ما هر خاطره ای داریم برای خودمان داریم. من فکر نمی کنم کسی بیاد این چنین خاطرات رو برای جمع بنویسه! و اینکه اگر خاطره بود دارای خصوصیات خاص خاطره بود.
2- این داستان یک داستان نماد گرایانه بود، از تلفیق زندگی مدرن و حالت کلاسیک دین برای ما. همانطور که دان کیوبیت (کشیش و مدیر بخش کالج امانوئل کمبریج) میگه، زندگی امروزه سرشار از علم هایی که گاهی دین رو زیر سوال می بره، ما باید خودمون رو در نظر بگیریم و هیچ وقت مانند قدیمی ها به موضوعات جهان نگاه نکنیم!
3- این داستان واقعا یه داستان بود، من نمی توانم به عنوان مسیحی در مورد داستان های 2000 سال قبل که نبودم صحبت کنم، و همینطور داستان های کلیشه ای، انسان باید واقعا رئال باشد تا بتواند به خوبی با حقایق بسیاری که در کلیسای امروز و جامعه باهاش دست و پنجه نرم می کنیم، بهترین تصمیم را بگیرد. این کار واقعا داستان بود چون نه تنها اینجا و در جمع مسیحیان بلکه توی جمع های هنری هم به عنوان یکی از تکان دهنده ترین داستان ها ازش یاد شده.
اگر باز هم خواستید از این داستان های جنجالی و واقعا درد آور اجتماع بخوانید به سایت بنده سر بزنید. تمام این عزیزان که نظر دادند رو از صمیم قلب دوست دارم، چه آنهایی که گفتن من خاطره نویسی کردم و چه آنهایی که حمایت کردند.
در آخر هم بگم واقعا حیف شد که جشنواره دیگه به کارش ادامه نمیده! تنها لذت جشنواره به دیدار هنرمندا به هم بود و بس.
ممنونم از هانیبال عزیز، و تمام دوستانی که اومدن و این حرکت رو ایجاد کردند.
Thumbs Up Thumbs Down
0
anna در 18/01/2011 18:01:50
avatar
فکر میکنم همه چیز از لحظه ای شروع میشه که آدم چشمشو به روی همه چیز باز میکنه جز خودش...سیاوش میدونست که داره چیکار میکنه،به خاطر همین از حضور ارغوان زیاد احساس خوبی نداشت.از خودش بدش اومده بودوسعی میکرد خودشو فراموش کنه...همه ما آدما وقتی تو یه مسیری هستیم،دوست نداریم به چیز دیگه ای فکر کنیم،حتی اگه حقیقت باشه!!!این داستان خیلی تکون دهنده است،نویسنده بسیار عالی و بدون تعارف وهیچ پوششی حالت درونی خودش رو شرح داده،وباید بگم حالت غریبی برام نبود...
Thumbs Up Thumbs Down
0
رضا فروتن پی در 30/11/2009 22:23:24
avatar
دیدی ای دل که غم عشق دگر بار چه کرد.
چون بشد دلبر و با یار وفادار چه کرد.
دوست ندارم بگم داستان خوبی بود.....می گم که واقعیت بسیار درستی هست وخواهد بود. و بهتره ما به جای کاور کشیدن به حقایق با آن ها .............
Thumbs Up Thumbs Down
0
رامبد رافت در 30/11/2009 13:11:21
avatar
داستان شما به نظر من کاملا واقع گرایانه و اجتماعی است. به عنوان برادر کوجک شما این را می گویم که در برخی اجتماعات ایمانداران در ظاهر چیزهای زیبا و روحانی وجود دارد، اما وقتی به درون افراد نگاه می کنیم دقیقا بر عکس آن چیزهای زیبارا می بینیم، چون به هر حال ما جوان هستیم و پر انرژی و دنیای اطراف مان نیز چیزهای وسوسه انگیز زیادی وجود دارد. اگر در مرداب آن ها فرو برویم فقط با کمک مسیح و اطاعت از او و تصمیم خودمان می توانیم نجات پیدا کنیم. تبریک می گویم به خاطر اثر زیبا و کاملا واقعی شما.
Thumbs Up Thumbs Down
0
سالومه ميرزايي فرد در 11/11/2009 07:39:11
avatar
كدام گناه بزرگتر است ؟ دروغ يا قتل
چرا ما مسيحيان گاهي اوقات به قول معروف "خودمونو به كوچه علي چپ ميزنيم"
چرا فكر ميكنيم نبايد اسم از گناه و تشريح آن ها داشته باشيم. همين ناآگاهي ها و سانسور هاي بي خودي و تعصبی هست كه در اكثر مواقع باعث لغزش ما مي شود.
حقيقت اينه كه چه مسيحي زاده و چه غير حتما" لغزش مي خورد، حتما حتی بعد از ايمان آوردن می لغزد و حتما" از خودش، خداوندش و توبه فرار مي كند.
حتی كسی كه با خداوند بر روي آب راه مي رود مي تواند او را انكار كند.
برادر عزيز سموئيل
تلخي كه در احساسات داستانتون و دوستان ديگر مي بينم به خاطر حقيقتشه.
به خاطر جرات، خلاقيت و همرنگ جماعت نشدنت بهت تبريك مي گم.
از صميم قلب برايت آرزوي موفقيت دارم و منتظر داستان هاي قطعا "زيبا و پر محتوای آينده ات هستم.
Thumbs Up Thumbs Down
0
Mehrdad bakhtiar در 17/10/2009 20:23:21
avatar
اصطلاحی در هالیوود هست که می گوید " سکس و انفجار فروش دارد."حالا قضیه ماست و این داستان. این داستان به یک فیلم پورنو می ماند که با چند تا اصطلاح مسیحی غسل تعمیدش داده باشند. مثل این که بخواهیم فیلمی از زندگی عیسی بسازیم اما برای هنری کردن و پرفروش کردنش چند تایی هم صحنه سکسی مثلا از زندگی قبل از توبه مریم مجدلیه توی فیلم قاطی کنیم. این اثر شاید هنری باشد اما قطعا مسیحی نیست. همسرم بعد از خواندن داستان به من گفت گویا ما خیلی وقت است از ایران رفته ایم. اگر هنر مسیحی امروز در ایران این است وای به حال هنر غیر مسیحی! یکسال بعد تنها صحنه ای که از این داستان در ذهن خواهد ماند صحنه حمام سیاوش با ارغوان است. مطمئنم نویسنده می تواند کارهایی بهتر از این در آینده ارائه کند.
Thumbs Up Thumbs Down
4
فرنوش کاتوزیان در 16/10/2009 06:12:37
avatar
سلام شخصیت پردازی سیاوش مشکل دارد چون با توجه به اسمش مطمئنا ایماندار سنتی نبوده اگر هم بوده باید عنوان می شد. نمی خواهم بگویم هیچ کس بعد از ایمان دچار وسوسه گناه و ارتکاب گناه نمی شود ولی به نظر نمی آید سیاوش نا آگاهانه دچار گناه منتهی به موت شده باشد یا پشیمان باشد. بیشتر دچار پریشانی شده و از نظر شخصیتی فاقد اراده است چون به جای اینکه سریعا توبه کند آگاهانه تصمیم می گیرد بیشتر غرق شود و این مسئله برای یک ایماندار منطقی نیست مگر اینکه به درستی ایمان و توبه اولیه او شک کنیم.
Thumbs Up Thumbs Down
3
دانیال در 16/10/2009 05:47:34
avatar
داستان خیلی‌ خوب و جذاب شروع می‌شه و به خوبی‌ خواننده رو به خواندن ادامه داستان مجبور می‌کنه. به نظر من، مفهوم داستان به وضوح در پشت داستان و به طور ناخود آگاه در ذهن نقش می‌بنده. هر چند داستان تا به آخر به بعد منفی‌ تاکید می‌کنه اما صورتی‌ واقع گرا به مسائل قرن حاضر داره. فکر می‌کنم جمله ". حس می‌کنم که جلوی خدا لخت مادرزاد ایستادم." به بهترین حالت وضع شخص داستان رو توصیف می‌کنه. همینطور از بعد روحانی هم بسیار میتواند باعث برکت باشه. در کلّ به نظرم عالی‌ بود.
Thumbs Up Thumbs Down
-1
کوروش در 14/10/2009 21:30:20
avatar
سموئیل جان بسیار عالی بود. از جسارتت خوشم آمد و امیدوارم باز هم در جذب مخاطبین اول باشی.
امیدوارم این روند در بین مسیحیان ایرانی ادامه داشته باشد چون فکر می کنم اگر قرار باشد تا ابد برخی از این عزیزان احساس کنند از قدیسین واتیکان هستند تنها عمری را با شعار گذرانده اند. امیدوارم همه ما بدانیم که در این جهان و تمام وسوسه هایش زندگی می کنیم!!
Thumbs Up Thumbs Down
1
ربکا در 13/10/2009 21:28:39
avatar
باور اینکه کسی بعد از ایمانی که به مسیح آورده تا این حد دوباره سقوط کند برایم سخت است.
Thumbs Up Thumbs Down
0
ahmadreza movaghar در 12/10/2009 18:37:11
avatar
داستان خوبی است. خصوصا احساس گناه بعد از به انجام رساندن آن.
اما متاسفانه نتیجه انتهایی داستان و منظور نویسنده برایم مبهم ماند.
مرسی و موفق باشید.
Thumbs Up Thumbs Down
0
ادریس فروغی در 12/10/2009 00:13:26
avatar
اوم... از بی پروایی تون بسیار خوشم اومد و اوصولن هر لحظهء داستان غافلگیرانه بود و شروع و پایانی که همش به فکر و جستجو و دنبال کردن داستان, وادارت می کرد و این یعنی این که عالی بود، و از این که بوی داستان ایرانی داشت هم واسم جذاب بود
پیروز باشی
Thumbs Up Thumbs Down
1
amy در 11/10/2009 14:42:29
avatar
داستان جالبی بود... از تفاوتی که داشت با بقیه خیلی خوشم اومد و کلیشه و تکراری نبود... یه چیزی که می خوام بگم اینه که این داستان یه واقعیت دنیای بیرون رو با یه کلام روان و بدون سانسور بیان کرده و در این سبک این خیلی نوین هستش... موفق باشید
Thumbs Up Thumbs Down
2
Amir Montazami در 10/10/2009 16:59:33
avatar
سلام سموئيل جان. داستانی خوب و روان كه از پختگی هم برخوردار بود و تلنگری به روح، كه مبادا فرصت از كف برود و ديگر مجالی نباشد و تنها حسرتی بی حاصل باقی بماند. در اين وانفسا، از داستانت لذّت بردم و خوش‌حال شدم كه توبه كرده‌ام و می‌دانم كه پدر هم توبه‌ی من گناه‌كار را پذيرفته است. خدا قوّت و دست مريزاد. دوست‌دار تو و خانواد‌ه‌ات: امير.
Thumbs Up Thumbs Down
0
گولولی بابالی در 09/10/2009 15:15:44
avatar
داستان جالبی است. مثل داستان های کلیشه ای قدیم نبود. فکر می کنم هر خواننده ای از این داستان به خاطر نو بودن بیانش لذت ببرد.
Thumbs Up Thumbs Down
1
سموئیل کابلی در 09/10/2009 08:36:38
avatar
ممنون از شریف، حمید، مونیکا و استر عزیز. دراین خصوص توبه یک دیدگاه شخصیه. کسی که نمی تونه توبه کنه وقتی ارباط با مسیح رو تجربه نکرده و در این داستان می بینیم که فرد داستان صراحتا میگه:" شاید باید توبه می‌کردم. از تمام کارهام. ولی آخرش چی؟ بازم همین بودم. باید خودم رو رها می‌کردم از تموم چیز‌هایی که به من چسبیده بودند. ولی باز هم همین می‌شدم". پس به این نتیجه می رسیم که قبلا توبه کرده ولی نتونسته توی راه اصلی بمونه.
Thumbs Up Thumbs Down
1
شریف در 08/10/2009 17:33:24
avatar
عالی بود سموئیل جان.
Thumbs Up Thumbs Down
0
حمید ا در 08/10/2009 12:39:39
avatar
داستان جالبی بود .... حالت شعارگونه نداشت و در نتیجه در پایان داستان خواننده بیشتر به فکر فرو می رفت...
استفاده به جا از آهنگهای پینک فلوید با موقعیت.. به نظر من از دیگر نقاط قوت است و با مخاطب ارتباط سمعی می گیرد.موفق باشید.
Thumbs Up Thumbs Down
3
مونیکا پاک در 08/10/2009 08:39:21
avatar
سلام سموئیل جان داستان فوق العاده زیبایی بود. وقتی می خواندمش یه حس عجیب داشتم. واقعا دلیل روبرو نشدن با پدر چیه
Thumbs Up Thumbs Down
0
استر الهی در 06/10/2009 21:18:09
avatar
داستان زیبایی بود. این رو از روی علاقه ی شخصی نمی گم بلکه این مشکل رو خیلی از مسیحیان دارند که توبه رو به فردا موکول می کنند. موفق باشی ساموئل جان.
Thumbs Up Thumbs Down
2

نظر خود را بنويسيد comment

لطفا کد امنيتي را وارد کنيد:

  • email ارسال به دوستان
  • print نسخه چاپي
  • Plain text نسخه ساده
ارزيابي اين خبر
4.75